از مدیریت جهانی تا مدیریت خانه های مردم ایران(هجمه ی بی امان فارسی1!!! )
طنزی تلخ که گوشه به واقعیت می زند ، روزگاری است که دامن ایرانشهر مرا گرفته است.
آری... این حکایت ملتی است که کلید در خانه اش را گم کرده است.


تفکراتی که گاهی بلندی سرو و کوه را به سخره میگیرد و گاه .........." هیچ "!!!!!
طنزی تلخ که گوشه به واقعیت می زند ، روزگاری است که دامن ایرانشهر مرا گرفته است.
آری... این حکایت ملتی است که کلید در خانه اش را گم کرده است.


برف، برف ، برف ! تصورش را بکن برف ارتفاع دار آنها هم در اين تابستان گرم، اين ... که گرماي نوشتن درباره تابستانی که از فرط گرما دو روزش تعطیل می شود با لذت ديدن و لمس خنک ترين برف در ارتفاعات دماوند را طاق زدم.« و چه حالی از این بالاتر»

دانه كوچك بود و كسي او را نميديد... سالهاي سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچك بود.
دانه دلش ميخواست به چشم بيايد، اما نميدانست چگونه. گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشمها ميگذشت...
گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها ميانداخت و گاهي فرياد ميزد و ميگفت: من هستم، من اينجا هستم، تماشايم كنيد.
اما هيچكس جز پرندههايي كه قصد خوردنش را داشتند يا حشرههايي كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه ميكردند، كسي به او توجه نميكرد.
دانه خسته بود از اين زندگي، از اين همه گم بودن و كوچكي خسته بود، يك روز رو به خدا كرد و گفت: نه، اين رسمش نيست. من به چشم هيچ كس نميآيم. كاش كمي بزرگتر، كمي بزرگتر مرا ميآفريدي.
خدا گفت: تو بزرگي، بزرگتر از آنچه فكر ميكني. حيف كه هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي. رشد، ماجرايي است كه تو از خودت دريغ كردهاي. راستي يادت باشد تا وقتي كه ميخواهي به چشم بيايي، ديده نميشوي. خودت را از چشمها پنهان كن تا ديده شوي.
دانه كوچك معني حرفهاي خدا را خوب نفهميد، اما رفت زير خاك و خودش را پنهان كرد. رفت تا به حرفهاي خدا بيشتر فكر كند.
سالها بعد دانه كوچك سپيداري بلند و باشكوه بود كه هيچ كس نميتوانست نديدهاش بگيرد؛ سپيداري كه به چشم همه ميآمد ...
تا زماني که ضمير ناخودآگاهت را متقاعد نکني که انسان موفقي هستي، شکست خواهي خورد. اين قانع کردن با تاکيد و تکرار موثر به وجود ميآيد.
عکس پایین مربوط به مراسم شب احیا ۲۱ ژوئن تایلند است .(مصادف با ۲۱ رمضان هجری کنفسیوسی)
این است عمق تاثیر رفتار شیعیان غرب آسیا در بین بودیسم های شرق آسیا!
تصدیق آرمان صدور انقلاب پس از ۳۰ سال به کشور فساد زده ی تایلند!!!!
ایمان بیاورید! به آغاز عصرایمان

همیشه در جستجوی دستاویزی بودم
که صدای قلبم را که تازه آنژیو کرده بودم
به گوشهای سنگین درونم -با سمعکی ، فرغونی ،... با یه چیزی میزی ، باتومی-
بفرستم،فروکنم
صبح با نون و پنیر و مثنوی پا می شدم
با جیغ و داد کافکایی توی خونه نق ونوق می کردم
توی کوچه ، تا بوق که نه....شیپور سگ ، واسه این و اون از عطار و پرنده هاش حرف میزدم
آخرشب هم توی هبوط یا که کویر داده هام ،
روی رختخواب حرفای بابام ......غلت و واغلت میزدم
ای نازی!
چای قندپهلوی کودکی ام رو لابلای فکرای گنده منده این آدما ، آخ چه نافرم که هرروز! کمرباریکتر می دیدم
تا تو مرداد دل غم زده ها
، از بین اون همه آدمای پر فیس و ادا ،
این آهوی گمکرده ی دام رو با نگات تور کردی.(برو تو خط شعر صیاد افتخاری)
آخ پناهی !!!!
این تو بودی، که آروم آروم... یواش یواش ... کفشاتو پام کردی ...تاتی تاتی ...بیا نازی!!....هی با من کار کردی
--------------------------------------------------------------------------------
به یادبود کسی که امشب و خیلی شبها یادش با من و خیلیهای دیگه است.کسی که دامنه ی شنیداریش فراتر از 20 تا 20000هرتز بود.صدای زنگ روحشو خوب خوب می شنید و دل نگرونیش واسه دل زنگ زده ی ما بود.
شعر پایین از کاست سلام و خداحاقظ پناهی عزیز انتخاب کردم...حالشو ببرین
.................................................................................................................................
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم.
سلام و خداحاقظ - کسی که هیچ کس نبود
حسین پناهی

عکس مربوط به هفته ی گذشته است؛
نکته ی اساسی در پارچه نوشته ای است که در مقابل مقبره ی کوروش ، این میراث جاودان بشر ، نصب شده که به من بازدید کننده بفهمانند "هیچ میراثی چونان تعالیم اسلامی نیست"
با این تفکر که با بالا بردن تعالیم قرآنی در برابر این میراث ، که لزوما در برابر هم قرار نمیگیرند میتوانند ضعف های داشته یا نداشته ی این تعالیم را که البته خود را متولیان اصلی این امر میدانند جبران نمایند.
چو کوتاهی پای چوبین مبند.......................که در چشم طفلان نمایی بلند(سعدی)

احتمال اینکه یه روزی دانشجوی یه دانشگاهی بخواد با سه استاد از یه دانشگاه دیگه ملاقات داشته باشه و در مورد تزش با اونها صحبت کنه و نظر اونها را هم در تزش لحاظ کنه و وقتی می رسه اونجا می بینه که دو استاد اول بازنشست شده باشن و استاد سوم رو همه دم در دانشکده ، ملت واستادن تا تشیع جنازه کنن رو حساب کنید.(2.75 نمره)
clc
clear all
close all
ته عمر آدمی = 100سال;
x1 = linspace(-1, 2, ته عمرآدمی);
for i=1:100000
for j=1:1000000
If a(i)== دانشگاه صنعتی اصفهان&& b(j)== دانشگاه اصفهان
If hapless student =احسان توکلی نبوی
End
End
End
End
Ostade avail= خانم دکتر غازی , Ostade doyomi=آقای دکتر ادیب , Ostade seyomi=آقای دکتر کریمی
axis([-inf inf -inf inf -inf inf]);
xlabel('بازشسته اول'); ylabel('بازنشسته دیوم'); zlabel('مرحوم');
وقتی برنامه run شد به نتایج جالب رسیدیم:
حالت الف) حلقه های if گفته شده در بالا برقرار باشند------> احتمالش احتمالن به چخت(سقف) مچسبه(99.19999881%)
حالت ب) هر حالت دیگری------> احتمالش احتمالن کف رو لیس می زنه (0.000000000000009%)
پی نوشت :
-مرحوم کریمی استاد فقید دانشکده اقتصاد دانشگاه اصفهان بودند....روحش شاد
-کی گفته جمع احتمال باس 1 بشه؟!!
ساعت،روز،ماه،سال ؟!!
رختخوابی چون همیشه و سکوتی به آرامش هر شب؛ و دوباره شب شد. شب،من،لحاف گل منگلی گرم و نرم ،متکای خوابیده و ساعت گرد دیواری که با خیرگی تمام ،هرشب را زل زده در چشمانم به صبح می رساند.
مثل هرشب ، دست تو کیسه ی خاکستری ام با اون حاشیه ی طلایی اش که از بغل نخ کش شده می کنم و قرص سفید "امروز" رو توی لیوان بالای سرم می اندازم و تا موقعی که حل بشه ، بهش فکر میکنم . آره کار هر شبمه.به فردای دیروز که امروز توی لیوان بالای سرم در حال حل شدنه فکر می کنم:
همچون همیشه دیروز،امروز رو می دیدم ؛امروزی با پیشانی بلندتر از دیروز .عکس های دیروز رو به دیوار تازه رنگ خورده اتاق چسبوندم و شادی -شاید بی سبب- امروز رو با تمامی وسعتش در درون مردمکان نحیف چشمان ورم کرده ام چپانده ام.
فیش ، فیشِ حل شدنه قرص بی رحمانه در ذهن درهم و آشفته ام آواز ابوعطی سر داده اند:
روز امروز رو، نه چون شب دیروز بیشتر و بیشتر نگهبان باش!
نگهبان باش تا مبادا طرار زمان ، این قرص را همچون پیشینیانش بی اثر کند و چون کاغذ پاره ای بی مقدار بر دیوار اتاق با تُفِ ناعیاری اش بچسباند.
آنک قرص امروز در خاطره ی مبهم لیوان بالای سرم به طورکامل حل شد.
امروز آمد چون دیروز و دیروز رفت چون امروز.
امروز را با تمام وجود امروزی ام ادراک می کنم و به دیروز از دست داده ام پیوند میزنم تا شاید جان بگیرد؛ که به ناگاه دوباره و در ناباوری محض خود را درچنبره ی تنگ ادوات سنگین خواب اسیر و در چنگال بی رحم ساعت دیواری گرد اتاق گرفتار می یابم.
آری ، امروز نیز گذشت؛همچون روزهای گذشته . سایه ی سنگی دیروز بر امروز زیبا خراب شد.امروز من هم با وجود تمام تلاش های بی فایده ام ، در پیش چشمانم در زیر آواری از رنگ ها و سنگ ها ، رنگ باخت.امروز من هم دیروزی شد.
خدایا ، آیا در کیسه ی خاکستری ام با اون منگوله ی نخی قرمزش ، امروزی دیگر باقی مانده؟!!!
let Your good Spirit lead me on level ground.

این شعر به گفته ی دکتر اسماعيل آذر، استاد دانشگاه و پژوهشگرادبیات عاشورا "مرثيهي ٩بيتي ايرج ميرزا بهترين مرثيهاي است كه در طول تاريخ ادبيات فارسي دربارهي واقعهي عاشورا و حضرت سيدالشهدا (ع) سروده شده است."
« رسم است هر كه داغ جوان ديده دوستان / رأفت برند حالت آن داغديده را // يك دوست زير بازوي او گيرد از وفا / وان يك ز چهره پاك كند اشك ديده را // آن ديگري بر او بفشاند گلاب قند / تا تقويت شود دل محنتكشيده را // يك چند دعوتش به گل و بوستان كنند / تا بركنندش از دل، خار خليده را // جمعي دگر براي تسلاي او دهند / شرح سياهكاري چرخ خميده را // القصه هر كس به طريقي ز روي مهر / تسكين دهد مصيبت بر وي رسيده را». تا اينجا تصويرهاي ايرج در خانهي جواني كه فوت شده است، روايت ميشود. حال ميرويم به داستان نينوا: «آيا كه داد تسليت خاطر حسين / چون ديد نعش اكبر در خون تنيده را // آيا كه غمگساري و اندوه بري نمود // ليلاي داغديدهي محنتكشيده را // بعد از پدر دل پسر آماج تيغ شد // آتش زدند لانهي مرغ پريده را.»
این ایام سراسر شور و چالش تفکر آدمی را تسلیت می گویم